Friday, October 25, 2002

سلااااااااااام مهربون اومده كه بنويسه آخه دلم تنگ شده بود ، ولي هر جمعه يك بار مينويسم ، چون وبلاگ نويسي هم براي خودش دنيايي داره ، ا�مسال كه سال آخرم� ، منظورم اين� كه ديگه از درس خوندن خلاص ميشم ، هم دوست دارم هم نه ، نمي دونم يه جوريه شايد همه تجربش كرده باشين ، نيست ؟!!
بعد از اين گرد هم آييي كه اون پايين نوشتم كلي گرد هم آيي و تولد و بيرون ر�تن و كوه ... بود ، مگه شما كار و زندگي ندارين ، اه اه اه چقدر بيرون مي رين ، يه ذره هم به �كر آيندتون باشيد ، اه اه اه شيما قبلاً بهتر شعار مي دادي .
از اين وبلاگ نويس ها چي بگم كه تعدادشون داره سر به �لك مي زنه ، آخه نونتون كم بود ، آبتون كم بود !
كم كم انواع مدل هاي وبلاگ نويس داره تكميل ميشه ، مدل ديگه نبـــــــــــــــــــود !!!
مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد ، لط�اً براي نظر نوشتن به وبلاگ هيچ مراجعه �رماييد :) دينگ دينگ ...

Saturday, August 31, 2002

چند شب پيش وبلاگ نويس هاي شيرازي براي دومين بار دور هم جمع شديم و گ�تگو هايي صورت گر�ت ، اين بار چندين ن�ر� ديگه به اين جمع پيوستن :
وبلاگ ا�سانه ، كه تازه مي نويسه و همون شب ات�اق جالبي ا�تاد كه من و ژيمل خيلي خنديديم ، قضيه از اين قرار بود كه يك ماشيني كنار� خيابون پارك كرده بود و چراغ داخل ماشين رو روشن گذاشته بود و كسي توي� ماشين نبود ، ما گ�تيم عجب خوشحال بوده� چراغ� ماشين رو روشن گذاشته و ر�ته ، يك آن پشت سرم رو نگاه كردم ديدم يكي ايستاده و ما رو داره چپ چپ نگاه مي كنه ، خلاصه من كه ديگه از خودم وا ر�ته بودم ، داشتم از خنده مي مردم و اين آقاهه هم داشت ما رو بر و بر نگاه مي كرد ديگه ما �رار رو بر قرار ترجيح داديم ، يك پا داشتيم يك پاي� ديگه هم قرض كرديم و ر�تيم سوار� ماشين شديم :)) تا 1 ساعت بعد همين جور داشتيم مي خنديديم . وبلاگ �رشته نجات ، وبلاگ خنيا گر ، وبلاگ ايليا ( دستتون درد نكنه كه ما هم ديگه تنبل شديم خووووب )، وبلاگ ملكوت و وبلاگ سينا .


Tuesday, August 27, 2002

اذيت و آزار مردم هم چه خو�ه ، خيلي كي� داره ، اينقدر باحال� ، �قط بايد دست بذاري رو دلت و از خنده غش كني ( �قط مواظب باشين نميرين ) :
دم دم هاي صبح موقعي كه هنوز اين خورشيد خجالتي ، دست مامانش رو ول نكرده و پشت سر� خواهر و برادراش قايم شده ، از زور� لجبازي ، مي ايسته تا زمين� بيچاره از رو بره و مشغول� بازي خودش بشه و از بس اذيت ميكنه تشنش مي شه ، ديگه اعصابي براي باباش نمي ذاره و خلاصه همينجوري دور�� باباجونش مي چرخه تا بهش آب بده ، پدر� مهربونش هم چون خيلي بچه داره و سرش شلوغه به داداشش ابر ، مي گه تا براش آب بياره ، اونم نامردي نميكنه و چند تا كيسه پر� آب رو سرش خالي ميكنه ، ط�لي سرما مي خوره و ناگهان تكان� شديدي رو در خودش احساس مي كنه ، بله برادرش زلزله هم اون رو مي خواسته اذيت كنه ، خورشيد خانوم كم كم مي خواست طلوع كنه كه چند ن�ر از بندگون خدا به قصد� ت�ريح به يك محله اي مي رن و از خونه اول تا 20 ، 30 تا خونه ، زنگ در خونه ها رو مي زنن و �رار مي كنن ، همسايه ها يكي يكي بيدار مي شن و خيلي خوشكل چراغ� خونه ها يكي بعد از ديگري روشن ميشه ( بابا دمتون گرم ، كارتون درسته درسته )
ن�ر اول : ببببببببله (موقعي كه مي بينه سر� كار ر�ته ) چي مي خواين از جونمون اين موقع� شبي :(
......: چي شده براي كسي ات�اقي ا�تاده !
........: خدا مرگتون بددههههه
...........: الهي به حق علي ذليل بشين
.......: ( با لهجه محلي ) كي بيد كي بيييييييد!!
.......: (به جاي اينكه بگه كيه ، توي خواب و بيداري ) الووووووووو كجا رو مي خواستين ، چرا حر� نميزني ، مگه لال شدي ، جرات داري �قط يك بار ديگه اينجا زنگ بزن مي �همييييي
........: ( از بس خوابشون سنگين� كسي متوجه زنگ هاي مكرر� اينها نمي شه) خرررر و پو���������������������
........: ( كسي خونه نيست )
........: ( دختري كه توي خونه تنهاست ، مامان و باباش خيلي وقت شناسن ر�تن سر� كار ) ا����������������������������آ�آ�آ�آ�آ�آ�آ ببخشيد مامانم توي حمام� ، وقتي كه اومدن لط�اً تشري� بيارين (دزديده شده از �يلم كاغذ بي خط )
........: ( زنگ خراب بوده )
.........: با چوب مي ذاره دنبالشون ولي دستش بهشون نميرسه (هههههههههههههه )
..........: درد و بلاي آسمون بخوره تو سرتون اننشاا......

خلاصه ميتونيد امتحانش كنيد ، ضرر نداره ، اما ويزيتش با خودتوننننننن :))

Sunday, August 18, 2002

من نمي دونم اين تاريكي شب چه حكمتي داره كه من اينقدر ازش ميترسم ، كوچكتر كه بودم تاريكي شب و تنهايي و اون سكوت� مطلقي كه در اون حكم �رما بود ، من رو خيلي به وحشت مي انداخت ، هنوز كه هنوزه بازم از شب وحشت دارم ، راستي نظرمون رو در مورد جن و روح و اين چيزا بنويسيم ، من هم اعتقاد دارم هم نه ، يعني هنوز برام روشن نشده كه آيا وجود داره يا نه ، از بابت روح كه �كر مي كنم مطمئن شدم كه وجود داره ، از جايي شنديم كه همين الان كه ما همه زنده هستيم يك هاله اي دور� بدن هر شخصي هست ، هنگامي كه �ردي از دنيا ميره ، در حقيقت جسم اون ميره ولي اين جسم اهمييتي نداره ، همون ها له اي كه در اطرا� انسان ها ست و در زبان عاميانه اون رو روح مي ناميم ، اون از بين نميره ولي چيزي كه هست معلوم نيست اين روح�� چي مي شه ، كجا ميره ، بعضي ها مي گن از دوباره به صورت يك نوزاد در مي ياد و زندگي ميكنه ، بعضي ها اعتقاد دارن كه به جهان ديگري به نام جهان آخرت مي ره ، يا شايد اينكه اصلاً از بين ميره و نيست و نابود ميشه ، ولي اگه كسي اعتقاد كامل و واقعي داشته باشه مي تونه يه ارتباطاتي با جهان ماوراء طبيعي داشته باشه ، مثل كساني كه پيشگويي مي كنن يا حتي كساني رو مي بينيم كه با انرژي خارق العاده اي اجسام رو تكون ميدن يا اينكه مريضي� انسان ها رو خوب مي كنن ، خوب همين امام زمان هم كه مي گن و هر جا كه ازش ياد مي كنن و اون رو به تصوير مي كشن يك هاله اي دور� سر اون مي گذارن ، من �كر نمي كنم تنها امام زمان ، بلكه تمام انسان ها همين طوري هستن .
از �ريدون مشيري :
«س�ر در شب»
همچون شهاب مي گذرم در زلال شب...
از دشت هاي خالي و خاموش
از پيچ و تاب گردنه ها ،
قعر دره ها.
×
نور چراغ ها
چون خوشه هاي آتش
در بوته هاي دود
راهي ميان ظلمت شب باز مي كند
همراه من ، ستاره ي غمگين و خسته اي
در دور دست ها
پرواز مي كند .
نور غريب ماه
نرم و سبك به خلوت آغوش دره ها
تن مي كند رها .
بازوي لخت گردنه ، پيچيده كامجو
بر دور سينه ي هوس انگيز تپه ها
باد از شكا� �رياد مي زند :

من همچو باد مي گذرم روي بال شب .
×
در هر دو سوي راه
غوغاي شاخه ها و گريز درخت هاست
با برگ هاي سوخته ،
با شاخه هاي خشك
سر مي شكنددر پي هم خار هاي گيج
گاهي دو چشم خونين از لاي بوته ها ،
مبهوت مي درخشد و مسحور مي شود !
گاهي صداي ‹ واي › كسي از �راز كوه
در هاي و هوي همهمه ها دور مي شود .
×
اي روشنايي سحر ، اي آ�تاب پاك
اي مرز جاودانه ي نيكي
من با اميد تو وصل شب را شكسته ام
من در هواي عشق تو از شب گذشته ام
بهر تو دست و پا زده ام در شكنج راه
سوي تو بال و پر زده ام در ملال شب...

Thursday, August 15, 2002

ديشب به يك گردهمايي دعوت شديم ، گردهمايي شيرازي ها البته بيشتر� اونها رو من ميشناختم به جز 3 ن�ر ، در كل 10 ن�ري مي شديم ولي باز براي جلسه اول خيلي خوب بود ، براي من جالب بود چون كوچكترين عضوشون بودم ، همه تو وبلاگاشون نوشته بودن كه خيلي دختر ساكت و مهربوني بودم ( هيچكس رقيب� من توي مهربوني كه نميشه ) ولي اينطوري ها هم نبود من بار اول اينجوري ساكت هستم ولي خدا نكنه روي دور حر� زدن بي�تم .
خوب از همون اول كه بهارنت شروع كرد و به نظر مي اومد بايد خيلي شيطون باشه ولي �كر نميكنم آدم شلوغ كني باشه ، از اولش تا آخرش هم همش قچ قچ مي خنديد .
بعد از اين آقاي كا�ينتي ، ژيوار رشته سخن رو بدست گر�ت و خودش رو معر�ي كرد ، من ميگم غر غرو��� نگين چرا ، از اولش هي گ�ت ديرمه تا آخرش ما كه ن�هميديم نسكا�ه خورده بود يا تمام كا�ه .
خوب حالا ديگه نوبت� آقا نعيم رسيده بود ،از هر چيز كه �كرش� كنين حر� زد ، حتي از شماره عينكشون هم خبردار شديم ، به نظرم آدم� ر�كي اومد و از هيچكس كم نمي آورد .
بعد نوبتي هم كه بود نوبت مهربون جون رسيد ، واقعاً هر چي كه بگم كم گ�تم از همه لحاظ ، متين ، مهربون (كه توش شكي نيست) ، با وقار خلاصه ، من كه موندم چه طوري توصي�ش كنم ، از هر انگشتش يك هنري سبز ميشه ، اينقدر دختر� آروم و ساكتي هست كه خدا ميدونه حالا نمي خوام ازش تعري� كنم ها ، ولي چيزي كه هست كه عيان� ديگه حاجتي هم به بيان نداره خدا وكيلي ، ات�ا قاً همه ميبينم ازش چقدر تعري� كردن ، ولي امان از اين خواهرش ، آخه مي دونين خواهري داره كه نگو و نپرس ، ميگن كه هيچيه ، يعني تا اين قدر !
ديگه اينكه درويش ساكت و موءدبانه به نظر مي رسيد .
خلاصه بعدش كي بود ! آهان J
هيچي خانوم هم يك جور مورايي با ما نسبت خانوادگي دارن ، و در درست كردن وبلاگ ما را همراهي نمودن و اما به قول� بعضي ها كه ايشون سانسور چي تشري� دارن و قبل از ورود اين نوشته هاي گران بها مي بايست از سد� عظيمي قدم رنجه �رمايند تا خودشون رو به اين ور� آب برسونن ( شوخي) .
بعد از ايشون نور� كوچولو كه اونم همش از كارهاي عقب مانده ي پروژش ميگ�ت و خيلي آروم نشسته بود و هر از گاهي به دليل اينكه اون سر� ميز بود و ژيوار هم اين سر� ميز ( ژيوار و نور كوچولو با هم دوست جون جونين و هر موقع كه من ديدم با هم بودن ) با اشاره و زير� لبي به هم پيغام رد و بدل ميكردن ، من كه سر در نياوردم چي به هم مي گ�تن .
ن�ر� بعدي باربد بود ( بد نيست اينجا يك يادي هم از عنصر� اول بشه ، اونشب هم جاش خيلي خالي بود ) كه همه ي بچه ها رو دور هم جمع كرد از همه بيشتر در مورد خودش حر� زد ، خوب حق هم داشت چون موجب گردهمايي اون بود ، مي گ�ت خودش و نعيم از دوستان� قديمي هستند و از دبستان تا به الان با هم بودن ، خيلي برام جالب بود كه بدونم اونها تا به حال چند بار با هم قهر و آشتي كردن و اين خيلي خوب� ( خوووووووووووووووب ) كه تا هنوز با هم هستن .
بعد ديگه از از همه مرموز تر ياوه هاي عاشقانه بود كه آدم� شگ�ت انگيزناكي به نظر مي رسيد ، البته اگر يك كم در مورد� شخصيت كريست� كلمب هم توضيح مي دادن بد نبود ، آخر ما ارتباط� ياوه عاشقانه و كريست� كلمب� مر موز رو ن�هميديم .
آخر از همه هم نويد كينگ ، شاه ، اوووه! كه درست در راس� ميز قرار گر�ته بود و دل� پري از سياست داشت.
خوب اميدوارم بازم از اين گرد� همايي ها باشه ، راستي ما ��نتمون خراب شده بود و قبلاً به انگليسي ـ �ارسي بود (پينگليش) و به خاطر همين من� بيچاره مجبور شدم همه رو از اول به �ارسي بنويسم .از اين �رم نظر خواهي ها هم �علاً نداريم ، كسي برامون درست كه نمي كنه ، خودتون نظرتون رو ايميل كنيد .
.

Tuesday, August 13, 2002

جديداً دولت جمهوري اسلامي يك طرح جديدي رو ارائه كرده ، بر اين مبنا كه دانش آموزان دختر 7 تا 18 سال و دبيراشون در مدارس آزاد هستند كه مانتو و مقنعشون رو سر كلاس در بيا رن ، البته گ�ته شده اين طرح �علاً در تهران اجرا ميشه تا بعد يك �كري هم به حال بقيه شهر ها كنند . به نظر من كه خودمم يك دانش آموز هستم و اگه قرار باشه چنين كاري رو در مدرسه ي ما انجام بدن ، براي من كه خيلي سخته ، چون اولاً موهامون زير اين مقنعه ها زشت ميشه و همه دخترها يكي يكي تو كي�اشون بجاي اينكه كي� و كتاب مدرسه باشه ، بيشتر شونه و آينه و چنين چيزهايي بايد پيدا كنن بعد هم اينكه يك ساعت اين لباسارو در بيارن و آخر سر هم كه ميخوان برن دوباره اينا روبپوشن ، ديگه چي مي شه ، بعد هم كه تو مدرسه آزاد ميشيم كه اين لباسا رو در بياريم ديگه برامون مشكل مي شه بيرون از مدرسه با مانتو و مقنعه باشيم . به نظرم مذخر� ترين لايحه اي كه در سال 2002 بيرون دادن همينه ، تازه از طر� ديگه به ضرر خودشون مي شه ، چون بچه ها كه تو مدرسه آزاد هستن ، بيرون كه ميرن ديگه نمي تونن طاقت بيارن ، دولت هم دو كار بيشتر نمي تونه انجام بده يا اينكه همه رو سركوب كنه كه در اين صورت مردم رو رواني ميكنه و اونهارو بر عليه خود مي شورونه يا اينكه مجبور مي شه آزادش كنه.


Saturday, August 10, 2002

نميدونم چرا بيشتر ا�راد موقعي كه از دست كسي دلخور ميشن مي خوان دق و دلي شو سر بقيه خالي كنن، خلاصه مي خوام بگم بعضي وقتا آدما از دست كس ديگه اي ناراحتن اما مي خوان يك جوري سر يكي ديگه تلا�ي كنن ، البته شايد از روي قصد نباشه ولي خوب ديگه آدم ناراحت ميشه ، منم بعضي وقتا همين جوري ميشم ولي دست خودم نيست و كاريش نميشه كرد ، من كلاً آدمي هستم كه دوست ندارم با اين و اون قهر كنم ، حتي نزديك ترين دوستام كه چندين سال هست با هم دوستيم .
البته خدا نكنه با كسي قهر كنم ، خدا اون روز رو نياره كه به اين زوديا آشتي نميكنم حتي اگه منتم رو بكشن . (( باور نكنيد اين آبجي كوچيكه ما خيلي لا� مياد :-D
جمله قبل از خبرگذاري هيچ و پيچ بود :))))))))

راستي امروز خيلي خوشحالم ، چون پسر عموم و زن عموم از آمريكا اومدن ولي حي� كه زود ميرن ، واي تعري� مي كردن از وقتي وارد كشور ايران شدن از يك طر� خوشحال هستن واز طر� ديگه به خاطر اين وضع بدي كه توي ايران هست گريشون ميگيره ، ميگ�تن اونجا اينقدر شاد و سرحال هستيم و اصلاً مثل اينجا نيست كه تا وارد كشور ميشي و روحيه ي بد آدما رو مي بينه كسل بشي ، كشور هاي خارجي هيچي كه نداشته باشه حداقل مملكتش رو قانون� ، همه چيزش سر جاش� و هر آدمي با هر دين و مسلكي ميتونه توش زندگي كنه و آزاد� هر كاري دوست داره انجام بده و توي هر چيزي پيشر�ت كنه ، حالا تو ايران كه همه بيكارن و سر يك شغلي هم كه بخوان برن هزارتا دردسر داره ، ه�صد تا مصاحبه داره ، اينقدر ميدوونش براي يك كاري تا بيذار بشه از كاري كه مي خواسته انجام بده . اونجا اصلاً عزاداري نيست و همش جشنه ، حالا در ايران روز به روز بر تعداد عزاداري ها اضا�ه مي كنند ، مثلاً بجاي تولد امام رضا ، روز شهادتش رو تعطيل اعلام مي كنند يا به تعداد روزهاي عزاداري براي حضرت �اطمه چون تاريخ دقيقش رو نمي دونن اضا�ه مي كنند و ...