Thursday, August 01, 2002


آقا �راموشكاري هم چيزه بديه، من اين روزا خيلي از چيزامو گم ميكنم كه شمارشش از دستم در ر�ته ، مثلاً همين چند روز پيش عينك عزيزم رو تو تاكسي جا گذاشتم و خيلي دلم سوخت، ديگه كلاسورمو گم كرده بودم كه خدا رو شكر پيدا شد، واي ديروز پيكم رو( وسيله كه با هاش ساز مي نوازند ) پيداش نمي كردم كه تمرين كنم ، چون اين چند روزه اصلاً هيچي تمرين نكرده بودم و دو سه روز ديگه هم كلاس دارم ، گ�تم بذارم امروز صبح شايد تو اتاقم گذاشته باشمش ، پيداش كنم ، خلاصه امروز پاشودم جاتون خالي خونمون رو زير و رو كردم هر جايي كه �كرش رو ميكردم گشتم ولي پيداش نكردم ، البته يك مزيت داشت ، اتاقم كه خيلي نا مرتب بود ، كمي مرتب شد ، واي در همين حين وبين نشسته بودم كه يه عوضي از خدا بي خبر سنگ گنده اي رو به طر� در خونه ي ما پرت كرد ، كم كم داشتم از ترس سكته مي كردم ، آخه از همه طر� خونمون دارن آپارتمان مي سازن و حتي خونه هاي بغل دستمون هم اسباب كشي كردن مي خوان بزنن زمين و از نو آپارتمان بسازن، �كر كنم ما هم آخرش مجبور شيم آپارتمان بسازيم . داشتم مي گ�تم خلاصه هر چي دنبال پيك گشتيم پيدا نشد ، ديگه تقريباً ظهر شده بود كه اي دل غا�ل ديروز مامانم خونه رو جارو ميكرده و شايد در دام جارو برقي ا�تاده باشه و يك لقمه چپش كرده باشه ، پيش مامانم ر�تم بلكه بتونم پيداش كنم ، مامانم مي گ�ت ديروز كه جارو ميكردم يك د�عه ديديم صداي عجيبي از جارو برقي مي ياد گ�تم به به مامان ديروزخووووووووب جارويي كردي و دست آخر سراغ اين دستگاه بلعنده ر�تيم و با تلاش هاي مادرم مو�ق شديم ، نقطه