Sunday, August 18, 2002

من نمي دونم اين تاريكي شب چه حكمتي داره كه من اينقدر ازش ميترسم ، كوچكتر كه بودم تاريكي شب و تنهايي و اون سكوت� مطلقي كه در اون حكم �رما بود ، من رو خيلي به وحشت مي انداخت ، هنوز كه هنوزه بازم از شب وحشت دارم ، راستي نظرمون رو در مورد جن و روح و اين چيزا بنويسيم ، من هم اعتقاد دارم هم نه ، يعني هنوز برام روشن نشده كه آيا وجود داره يا نه ، از بابت روح كه �كر مي كنم مطمئن شدم كه وجود داره ، از جايي شنديم كه همين الان كه ما همه زنده هستيم يك هاله اي دور� بدن هر شخصي هست ، هنگامي كه �ردي از دنيا ميره ، در حقيقت جسم اون ميره ولي اين جسم اهمييتي نداره ، همون ها له اي كه در اطرا� انسان ها ست و در زبان عاميانه اون رو روح مي ناميم ، اون از بين نميره ولي چيزي كه هست معلوم نيست اين روح�� چي مي شه ، كجا ميره ، بعضي ها مي گن از دوباره به صورت يك نوزاد در مي ياد و زندگي ميكنه ، بعضي ها اعتقاد دارن كه به جهان ديگري به نام جهان آخرت مي ره ، يا شايد اينكه اصلاً از بين ميره و نيست و نابود ميشه ، ولي اگه كسي اعتقاد كامل و واقعي داشته باشه مي تونه يه ارتباطاتي با جهان ماوراء طبيعي داشته باشه ، مثل كساني كه پيشگويي مي كنن يا حتي كساني رو مي بينيم كه با انرژي خارق العاده اي اجسام رو تكون ميدن يا اينكه مريضي� انسان ها رو خوب مي كنن ، خوب همين امام زمان هم كه مي گن و هر جا كه ازش ياد مي كنن و اون رو به تصوير مي كشن يك هاله اي دور� سر اون مي گذارن ، من �كر نمي كنم تنها امام زمان ، بلكه تمام انسان ها همين طوري هستن .
از �ريدون مشيري :
«س�ر در شب»
همچون شهاب مي گذرم در زلال شب...
از دشت هاي خالي و خاموش
از پيچ و تاب گردنه ها ،
قعر دره ها.
×
نور چراغ ها
چون خوشه هاي آتش
در بوته هاي دود
راهي ميان ظلمت شب باز مي كند
همراه من ، ستاره ي غمگين و خسته اي
در دور دست ها
پرواز مي كند .
نور غريب ماه
نرم و سبك به خلوت آغوش دره ها
تن مي كند رها .
بازوي لخت گردنه ، پيچيده كامجو
بر دور سينه ي هوس انگيز تپه ها
باد از شكا� �رياد مي زند :

من همچو باد مي گذرم روي بال شب .
×
در هر دو سوي راه
غوغاي شاخه ها و گريز درخت هاست
با برگ هاي سوخته ،
با شاخه هاي خشك
سر مي شكنددر پي هم خار هاي گيج
گاهي دو چشم خونين از لاي بوته ها ،
مبهوت مي درخشد و مسحور مي شود !
گاهي صداي ‹ واي › كسي از �راز كوه
در هاي و هوي همهمه ها دور مي شود .
×
اي روشنايي سحر ، اي آ�تاب پاك
اي مرز جاودانه ي نيكي
من با اميد تو وصل شب را شكسته ام
من در هواي عشق تو از شب گذشته ام
بهر تو دست و پا زده ام در شكنج راه
سوي تو بال و پر زده ام در ملال شب...