من نمي دونم اين تاريكي شب Ú†Ù‡ ØÙƒÙ…تي داره كه من اينقدر ازش ميترسم ØŒ كوچكتر كه بودم تاريكي شب Ùˆ تنهايي Ùˆ اون سكوتÙ� مطلقي كه در اون ØÙƒÙ… Ù�رما بود ØŒ من رو خيلي به ÙˆØØ´Øª مي انداخت ØŒ هنوز كه هنوزه بازم از شب ÙˆØØ´Øª دارم ØŒ راستي نظرمون رو در مورد جن Ùˆ Ø±ÙˆØ Ùˆ اين چيزا بنويسيم ØŒ من هم اعتقاد دارم هم نه ØŒ يعني هنوز برام روشن نشده كه آيا وجود داره يا نه ØŒ از بابت Ø±ÙˆØ ÙƒÙ‡ Ù�كر مي كنم مطمئن شدم كه وجود داره ØŒ از جايي شنديم كه همين الان كه ما همه زنده هستيم يك هاله اي دورÙ� بدن هر شخصي هست ØŒ هنگامي كه Ù�ردي از دنيا ميره ØŒ در ØÙ‚يقت جسم اون ميره ولي اين جسم اهمييتي نداره ØŒ همون ها له اي كه در اطراÙ� انسان ها ست Ùˆ در زبان عاميانه اون رو Ø±ÙˆØ Ù…ÙŠ ناميم ØŒ اون از بين نميره ولي چيزي كه هست معلوم نيست اين روØÙ�Ù� Ú†ÙŠ مي شه ØŒ كجا ميره ØŒ بعضي ها مي Ú¯Ù† از دوباره به صورت يك نوزاد در مي ياد Ùˆ زندگي ميكنه ØŒ بعضي ها اعتقاد دارن كه به جهان ديگري به نام جهان آخرت مي ره ØŒ يا شايد اينكه اصلاً از بين ميره Ùˆ نيست Ùˆ نابود ميشه ØŒ ولي اگه كسي اعتقاد كامل Ùˆ واقعي داشته باشه مي تونه يه ارتباطاتي با جهان ماوراء طبيعي داشته باشه ØŒ مثل كساني كه پيشگويي مي كنن يا ØØªÙŠ ÙƒØ³Ø§Ù†ÙŠ رو مي بينيم كه با انرژي خارق العاده اي اجسام رو تكون ميدن يا اينكه مريضيÙ� انسان ها رو خوب مي كنن ØŒ خوب همين امام زمان هم كه مي Ú¯Ù† Ùˆ هر جا كه ازش ياد مي كنن Ùˆ اون رو به تصوير مي كشن يك هاله اي دورÙ� سر اون مي گذارن ØŒ من Ù�كر نمي كنم تنها امام زمان ØŒ بلكه تمام انسان ها همين طوري هستن .
از �ريدون مشيري :
«س�ر در شب»
همچون شهاب مي گذرم در زلال شب...
از دشت هاي خالي و خاموش
از پيچ و تاب گردنه ها ،
قعر دره ها.
×
نور چراغ ها
چون خوشه هاي آتش
در بوته هاي دود
راهي ميان ظلمت شب باز مي كند
همراه من ، ستاره ي غمگين و خسته اي
در دور دست ها
پرواز مي كند .
نور غريب ماه
نرم و سبك به خلوت آغوش دره ها
تن مي كند رها .
بازوي لخت گردنه ، پيچيده كامجو
بر دور سينه ي هوس انگيز تپه ها
باد از شكا� �رياد مي زند :
من همچو باد مي گذرم روي بال شب .
×
در هر دو سوي راه
غوغاي شاخه ها و گريز درخت هاست
با برگ هاي سوخته ،
با شاخه هاي خشك
سر مي شكنددر پي هم خار هاي گيج
گاهي دو چشم خونين از لاي بوته ها ،
مبهوت مي درخشد Ùˆ مسØÙˆØ± مي شود !
گاهي صداي ‹ واي › كسي از �راز كوه
در هاي و هوي همهمه ها دور مي شود .
×
اي روشنايي Ø³ØØ± ØŒ اي Ø¢Ù�تاب پاك
اي مرز جاودانه ي نيكي
من با اميد تو وصل شب را شكسته ام
من در هواي عشق تو از شب گذشته ام
بهر تو دست و پا زده ام در شكنج راه
سوي تو بال و پر زده ام در ملال شب...
از �ريدون مشيري :
«س�ر در شب»
همچون شهاب مي گذرم در زلال شب...
از دشت هاي خالي و خاموش
از پيچ و تاب گردنه ها ،
قعر دره ها.
×
نور چراغ ها
چون خوشه هاي آتش
در بوته هاي دود
راهي ميان ظلمت شب باز مي كند
همراه من ، ستاره ي غمگين و خسته اي
در دور دست ها
پرواز مي كند .
نور غريب ماه
نرم و سبك به خلوت آغوش دره ها
تن مي كند رها .
بازوي لخت گردنه ، پيچيده كامجو
بر دور سينه ي هوس انگيز تپه ها
باد از شكا� �رياد مي زند :
من همچو باد مي گذرم روي بال شب .
×
در هر دو سوي راه
غوغاي شاخه ها و گريز درخت هاست
با برگ هاي سوخته ،
با شاخه هاي خشك
سر مي شكنددر پي هم خار هاي گيج
گاهي دو چشم خونين از لاي بوته ها ،
مبهوت مي درخشد Ùˆ مسØÙˆØ± مي شود !
گاهي صداي ‹ واي › كسي از �راز كوه
در هاي و هوي همهمه ها دور مي شود .
×
اي روشنايي Ø³ØØ± ØŒ اي Ø¢Ù�تاب پاك
اي مرز جاودانه ي نيكي
من با اميد تو وصل شب را شكسته ام
من در هواي عشق تو از شب گذشته ام
بهر تو دست و پا زده ام در شكنج راه
سوي تو بال و پر زده ام در ملال شب...
